هادى خسرو شاهى

124

خاطرات مستند سيد هادى خسرو شاهى درباره علامه طباطبايى ( فارسى )

من به دنبال آقاى مولايى آمدم تا محلّ قبر را تعيين كنيم . ايشان در كنار قبر مرحوم اشراقى و انگجى جايى را معرفى كرد . من مخالفت كردم و گفتم علامه طباطبايى به عنوان مفسّر و فيلسوف بايد قبرش جايى باشد كه مردم راحت‌تر و آشكارتر سر قبر ايشان بيايند . آن‌چه آقاى مولايى اصرار كرد من مخالفت كردم . بعد آمدم جايى را كه قبر فعلى ايشان است ، نشان دادم . ايشان گفت : اين‌جا پايه‌هاى سقف است و تمام بتون آرمه است و قابل شكافتن نيست . من نپذيرفتم . ايشان گفت : حتى اگر بشود شكافت ، اين‌جا محل دفن و قبر علماست و ما مجاز به شكافتن نيستيم . من گفتم : اين مسأله را حل مىكنم . معمارها را بياوريد تا نظر بدهند كه مىشود شكاف داد يا نه ؟ و ثانياً آقاى آقانجفى در وقت ساختن مسجد بالاسر فهرست قبور را برداشت . از ايشان مىپرسيم كه آيا قبر عالمى در اين‌جا هست يا خير ؟ غروب شد و آقاى نجفى - / براى نماز - / آمدند . بعد از نماز داستان را شرح دادم و خواستم ايشان بيايند و شرح بدهند كه در اين‌جا قبرى از علما بوده است يا نه ؟ ايشان آمدند و گفتند : تا آن‌جا كه من صورت بردارى كرده‌ام اين‌جا قبر كسى نيست . آقاى مولايى گفت : چه اصرارى داريد ؟ گفتم : اين‌جا كه قبر كسى نيست . بر فرض هم بتون باشد ، امتحانش آسان است . بالاخره به اين امر تن دادند و شب درها را بستند و قالىها را كنار زدند و كارگر آوردند تا بشكافند . سنگ مرمر را برداشتند . موزاييك را هم برداشتند ، خبرى از بتون نبود . خاك و خاشاك را برداشتند يك مرتبه هرچه كلنگ زدند صدا مىكرد . آقاى مولايى گفت : من عرض كردم اين‌جا بتون است ! من گفتم : ببينيم چرا صدا مىكند . ديديم آن‌جا آجرهاى بزرگى است . آنها را